تبليغاتX
تولدچیزی غیراز آغازمرگ نیست

تولدچیزی غیراز آغازمرگ نیست

انکه پرنده نیست نباید درپرتگاه آشیانه بسازد

 

بودو نبود من تویی، بعد خدا عشقم تویی
کسی که دوسش داشتن اون یکم نمی شه کم تویی
ودو نبود من تویی، بعد خدا عشقم تویی
کسی که دوسش داشتن اون یکم نمی شه کم تویی
قد دنیا دوست دارم دوست دارم دوست دارم
بدون فقط تو رو دارم تو رو دارم تو رو دارم
قد دنیا دوست دارم بدون فقط تو رو دارم
یه روز نباشی عشق من بدون بی تو کم می ارم
خودت اینو خوب میدونی حسابت از همه جدا ست
قده دنیا دوست دارم نگو نگو که اشتباست
وقتی سکوت تلخ من با خنده تو می شکنه
انگاری نبض زندگی یه جور دیگه میزنه
انگاری نبض زندگی یه جور دیگه میزنه
قد دنیا دوست دارم دوست دارم دوست دارم
بدون فقط تو رو دارم تو رو دارم تو رو دارم
قد دنیا دوست دارم بدون فقط تو رو دارم
یه روز نباشی عشق من بدون بی تو کم می ارم
خودت اینو خوب میدونی حسابت از همه جدا ست
قده دنیا دوست دارم نگو نگو که اشتباست
وقتی سکوت تلخ من با خنده تو می شکنه
انگاری نبض زندگی یه جور دیگه میزنه
انگاری نبض زندگی یه جور دیگه میزنه
قد دنیا دوست دارم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

 

 گفته بودی همسفرم هستی مرا تا پای جان / دستهایت بالشم قلبت برایم آسمان

گفته  بودی  دوستم  داری  نرم از پیش  تو / گفتمت جانان من قلبم به  زیر پای  تو

یاد داری گفتمت با من نشی نا مهربان ؟ / جان و روحم مال تو تنها کنار من بمان ؟

یاد داری گفتمت بی تو دلم تنها  شود؟ /همصدابامرگ و هم پیمان غمها می شود؟

گفته بودی هیچ وقت از پیش قلبم نی روی / بی من ودستای من تا خانه غمها روی

حال ای نامهربان ِای  نارفیق  بی   وفا ! /دست هایم مانده تنها  تو  کجا و من  کجا ؟

من به هر روز و شبم کارم شده اشک وفغان/تو  کجایی تا ببینی حال  و  روزم این  زمان؟


بی خبرم از حال من رفتی و پر غم گشته ام / خود ببین همچون خدا تنهای تنها گشته ام

گفته بودی می شوی غمخوار و همدم بر دلم/ خانه ی قلبت شود کاشانه ی عشق دلم

یاد  داری  آن همه شبها که در وقت  اذان / دست اندردست هم رفتیم تاهفت آسمان ؟

یاد داری بوسه عشقی به لبهامان نشست؟/عهد عشق و یاری آنجا بر دلای ما نشست

یاد داری  دست گرمت  روی قلبم را فشرد ؟ /از تپش هایش تو فهمیدی چگونه دل  سپرد

آه پس کو آن همه عشقی کزان دم میزدی ؟/کو نشان دوستت دارم که حرفش میزدی ؟

بی وفا تنها شدم غمخوار من بودی رفیق!/ عشق من بودی چرا خنجر زدی ای نارفیق!

یاد داری گفتمت یک لحظه بی تو مرده ام ؟ / هستی و دار  و  ندارم  را به تو بسپرده ام

التماست  کردم .... دست من  را  ول  نکن  / آسمان قلب من  را بی فروغ  و  شب  نکن

گفته بودی تاهمه عمرت دلت مال  من ست/چشمهای مهربانت عاشق چشم من ست

آه قلبت را چه شداینگونه تنهایم گذاشت ؟ / همدم شبها واشک وحسرت ودردم گذاشت

رفتی  و  قلب  مرا  رسوای   عالم  کرده ای / نا رفیق ! مردانگی  را  بی  هویت  کرده ای

بر همه اشک های شبهای غریبانه ام قسم / نگذرم  از ظلم  تو  تا که به آرامش رسم

تو شکستی  بی گناه و بی سبب قلب مرا / جرم فلبم عشق ... بود و بس ای بی وفا!

خووب   دانم  آه  من   روزی   بگیرد   دامنت / آتش  عدل   الهی   خود   بسوزاند   دلت

ظلم  کردی بر دلم دنیا نگردد  این چنین /   روز  مرگ قلب تو خواهد رسید  ای  نازنین !

می رسد روزی سیه گردد شب و روزت چو من /  قلب  پر  دردم  بگیرد انتقام اشک من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

         هر وقت دلتنگ شدی به یاد بیار  

کسی رو که خیلی دوستت داره  

هر وقت ناامید شدی به یاد بیار  

کسی رو که تنها امیدش توئی  

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار  

کسی رو که به صدات محتاجه  

وقتی دلت خواست از غصه بشکنی  

به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته

یادت نره ه ه... خیلی خیلی دوست دارم

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

 

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....

کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...

دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست

ای بهترینم....

باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند

و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل

خنجر در قلبهایمان مینشیند ....

و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی....

باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا

در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای

که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....

کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی...

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ،

دلم بدجور برای تو تنگ است ...

باورم نمیشود که نمیایی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

 


بنام آنكه عشـق را وجود بخشيد

 

آنگاه كه نسيم وجوداش، در وجود مي‌وزد، عشق در وجود، به حيات مي‌رسد و اگر به عشق، حيات داده شود ...

درياي وجود را گذرانديم و به آسمان وجود او رسيديم. در آسمان وجود او غرق مي‌شويم، تا عشق در وجود ما به حيات برسد و آنگاه كه عشق، در وجود به حيات رسيد، چه كند عاشقي و عاشقان ره او ...

حكايت در، از انديشه به عشق رسيدن، كه با انديشه مسير را پيدا كردن و با عشق بدان رسيدن است. امّا آنجا كه انديشه به مهماني عشق مي‌رود ...

در تعامل عشق و انديشه، انديشه توانايي رسيدن به عشق را دارد ولي عشق، به انديشه ختم   نمي‌شود، لذا انديشه در فرد، توانايي عاشق شدن را دارد ولي عاشق، انديشمند نمي‌گردد. پرندة انديشه، در آسمان عشق، توانايي پرواز را ندارد، زيرا كه آسمان عشق، محل التهاب است و آرامش انديشيدن را ندارد. عشق، ‌وجود را تا به او، در آسمانش به پرواز در مي‌آورد.

رهيافت به حيات رسيدن عشق، در مرحله گذر از انديشه و وجود است كه ما را به تعالي عشق به وجود مي‌رساند، كه اين عشق حياتش، حيات بخش است.

حيات انديشه، تنها نقطه شروع در راه رسيدن به عشق است. در انديشة، ‌انديشه او، آنقدر مي‌انديشيم، تا به وجود او مي‌رسيم و ناگهان در انديشة وجوداش،‌ شور عشق در نهادمان شعله‌ور مي‌گردد و احساس عاشق شدن كرده و با حيات اين عشق و آن شعله، شروع به سوختن در راه معشوق مي‌كنيم. عشقي كه در وجود شعله‌ور گشت، ديگر به اين راحتي شعله‌اش خاموش نمي‌گردد، زيرا تنها مادة سوختني آن وجود است، كه به وفور در اطراف شعله وجود دارد و باعث مي‌شود هر شعله كوچكي از عشق، فوراً به كوره‌اي از آتش تبديل شود. انرژي حاصل از آتش سوختن وجود، در راه خرج  مي‌گردد، چون وجود، سوخت اين مسير تا رسيدن به آفتاب مي‌باشد.

پس در انديشه، هرگاه انديشيديم، به وجود مي‌رسيم و هرگاه به وجود برسيم، مي‌توان عشق را به وجود رساند و هرگاه وجود موجود، به عشق وجود، برسد، مي‌توان پرواز كرد و او را ديد. او را حس كرد. احساس وجود او در وجود هر موجودي، عشق به وجود را زنده مي‌كند.

امّا عشق در چه و چگونه است؟

عشق، نهايت احساس و عواطف در طلب است. عشق، وجود را صرف او كردن، از وجود گذشتن، در طلب او سوختن و لذت بردن و نرسيدن. عشق، داراي سوز است و سوزش هم براي همه لذت‌بخش است. اين سوز عشق است كه انسان سازي مي‌كند، نه خود عشق. عشق، ماهيت انسان را مي‌سازد. عشق، وجود را هستي مي‌بخشد و عشق، وجود را به موجود، تبديل مي‌كند. عشق، يكتاست و او نيز در يكي است، پس عشق او، بي‌همتاست. تنها يك چيز در دل قرار مي‌گيرد و هيچ چيز ديگر را نمي‌توان در آن قرار داد، چون ظرفيت دل، يك است، او هم يكي‌ست.

عشق، رسيدن به آزادي است. عشق، يعني آزاد شدن از همه چيز. آزاديي كه بشر، سالها به دنبال آن بوده و برايش هزينه‌ها پرداخته است. آزادي، رهانيده شدن از قيد و بندها است. آزادي، در آزاد شدن وجود است و عشق، آهنگ آزاد شدن است.

عشق، خداي هر موجوديست. با او زيبايي،‌ محبت و عاطفه ... تعريف مي‌شود. عشق، وجوديست، كه هيچ موجودي آنرا رد نمي‌كند، چون عشق، هستي‌بخش وجود است. عشق، عاشق زيبايست، چون در وجود هر زيبايي، وجود او قرار دارد كه عشق را در وجود زنده مي‌كند. زيبايي، حيات بخش عشق است. زيبايي، از وجود اوست و عشق، فقط از براي اوست. عشق، دنياي زيبايهاست. زيبايي، صورت عشق است و مهر، درون عشق. براي ورود به اين دنيا، بايد عاشق بود. عشق، آنقدر زيباست كه كلام، قادر به بيان آن نيست. با كلام مي‌توان اشكال مختلف عشق را بيان كرد، ‌نه خود آنرا. تنها كلامي مي‌تواند اشكال زيبايش را بيان كند كه خود نيز زيبا و عاشق باشد. عشق، قابل بيان در كلام و كلمه نيست. نمي‌توان با اين كلمه بازي كرد. بايد به آن رسيد، تا تعريف شود. و در رسيدن،‌ عشق، زمان و مكان نمي‌شناسد، هر چند انديشه، محصور زمان و مكان است. اين عشـــق، عجب موجودي است، حتي صحبت كردن يا نوشتن درباه‌اش هم لذت‌آور است.

محراب عشق را از دور ديدن، مانند از قعر دريا، خورشيد را ديدن است. پس بايد حركت كرد و قرار است تا از قعر دريا، به خورشيد تابان برسيم. لذا بايد به سطح آب بيايم، تا وجود او را ببينيم و بتوانيم به او عشق بورزيم. تنها محراب عشق، نقطه شروع عزيمت، در مسير تا به او رسيدن، است. در قعر دريا عقل، موجوديت او را نقص مي‌كند ولي دل، همچنان او را مي‌طلبد. پس عشق او در ما قرار دارد، فقط بايد به حيات برسد.

عشق، در هر وجودي حيات دارد. حتي آنجا كه از بشر، بي‌اختيار انديشه‌اش گرفته مي‌شود، عشق، همچنان به حيات، ادامه مي‌دهد و حياتش، تا رسيدن به معشوقش، ازلي است. اما اين حيات، در درون وجود و براي بقاي عشق است. حيات عشق، حيات عشقي است كه براي رسيدن به او باشد. در رسيدن به وجود، عشق نيز به وجود مي‌رسد، ولي به حيات نمي‌رسد،‌ كه بايد به آن حيات دهيم تا در راه كمال گام نهيم.

عشق، در وجودي كه به خود رسيده باشد، به حيات مي‌رسد. حيات عشق، در زنده كردن و زنده نگاهداشتن عشق است، ‌در اهدا كردن آن، بدون هيچ خواسته‌ايست. اصلاً عشقي كه در دل باشد، نيازش اين است كه بيرون ريخته شود و هستييش، در اهدا كردن و ذاتش، بي‌منّت است.

حيات عشق، در طرح كردن، ‌رسم كردن، نواختن، نگاه كردن و اهدا كردن عشق است.

عشق را مي‌توان طـرح كرد، و طرحش در خلق طبيعتش است.

عشق را مي‌توان رسـم كرد، و رسمش در طرح وجوداش است.

عشق را مي‌توان نواخــــت، و نواختـــش در آهنگــش است.

عشق را مي‌توان نــگاه كرد، و نگاهـــش با چشمـــش است.

عشق را مي‌توان اهــدا كرد، و اهدايـــش در خـــودش است.

عشق را مي‌توان لمـس كرد، و لمســـش در حياتــــش است.

هنر، نماد عشقي است كه از انديشه اهدا شده است. هنر، در حيات عشق تعريف مي‌شود. هنر، بقاي عشق است. هنر، منظرگاه و جلوگاه نمايان عشق است. هنرمند،‌ خالق است، زيرا عاشق به وجود رسيده است. آنكه با عشقش مجسمه خلق مي‌كند. آنكه به تصوير درون عاشقش، حيات مي‌دهد. آنكه خيال عاشقش را در ذهن فيلمش پياده مي‌كند. آنكه عشقش را در قالب و آهنگ كلام عاشقش مي‌نويسد، و آنكه درونش را با نت عشقش مي‌نوازد، همگي جلوه‌هاي از نماد عشق هستند، كه به آن حيات مي‌دهند.

موسيقي،‌ آن نوايي كه چشم را مي‌بندد و آرامش را به ارمغان مي‌آورد و ما را با خود مي‌برد، فقط عشق است كه مي‌تواند چنين نوايي را بوجود آورد. موسيقي، زبان بيان احساس عشق است. موسيقي، نواي طبيعت عشق است. موسيقي، هنر عشق است. موسيقي مي‌تواند به عشق، حيات دهد. فقط عاشقان، زبان موسيقي را مي‌فهمند.

شعر، تنها زبان بيان عشق است. سخن عشق است، كه عاشق مي‌پروراند. شعر، براي حيات عشق است. شاعران، كساني هستند كه در حيات عشق، حيات مي‌كنند و از ابزار بروز عشق،‌ مي‌تواند سرودن شعر باشد.

فيلم، آن نمادي كه مي‌تواند عشق را به نمايش بگذارد، مي‌تواند به عشق حيات دهد. فيلمي كه در درون با عشق، ساخته مي‌شود در دل، ‌عشق را زنده مي‌كند. تنها فيلم است، كه آثار حيات عشق را نمايش مي‌دهد، فيلمي كه بايد ساخته شود.

از ديگر حيات‌دهندگان به عشق،‌ طبيعت زيبايي، و زيبايي طبيعت خلقت است. ديدن زيبايي، موجب حيات عشق مي‌گردد. با انديشه، زيبايي را ديدن، عشق را در وجود به حيات مي‌رساند و با عشق، زيبايي را ديدن، زيبايهاي او را نمايان مي‌كند.

بهار، فصل شكوفا شدن زيبايست و در بهار، عشق به حيات مي‌رسد. بهار، فصل زنده شدن است. در اين فصل مي‌توان با عشق، زنده شد. در بين موجودات زن، نماينده عشق است به‌همين خاطر او زيباست و زيبايها را دوست دارد.

و آنگاه كه عشق، به حيات مي‌رسد… جهان آفريده شده، ديده مي‌شود. جهان با تمام زيبايهايش، درك مي‌گردد و ما مي‌توانيم، خالق وجود را ببينيم. وجود او را با انديشه نمي‌توان بيان كرد، عشق، او را بيان مي‌كند. ما با وجود خود، وجود او را احساس مي‌كنيم و با عشق، او را مي‌بينيم. عشق با تمام ابعادش، فقط براي ديدن او در ما قرار داده شده است. به ما چشم داده تا زيبايهايش را ببينيم و عشق داده تا خودش را ببينيم. حيات عشق،‌ يادش را در ما هميشه زنده نگه مي‌دارد. پس اين حيات عشق اوست كه در ما حيات مي‌كند. عشق به حيات، در حيات عشق است و هرگاه عشق در ما حيات كند، او شما را به خدمت مي‌گيرد. عشق به عاشق شدن، در تمام موجودات قرار داده شده و ما در تمام مراحل حيات، عشق را تجربه مي‌كنيم.

عشق به عاشق شدن، به مانند عاشق شدن به عشقش است. خداوند، در عشق ما قرار دارد. بايد عشق او را در وجود، به حيات رساند، بقيه با اوست.

كافيست عاشق شد، تا او را ديد و از زيبايي وجود او لذت برد. بله! كافيست عاشق شد، بقيه با اوست. چون او نيز عاشق ماست و بسوي ما مي‌شتابد. عشق، به انسان بال مي‌دهد، بالي كه قادر به پرواز نيست و عاشقان، تنها كساني هستند كه پر پرواز دارند، ولي توان آن را، ندارند. كسي كه پر پرواز داشته باشد، ‌روي زمين بند نمي‌شود. تنها عاشقان هستند كه در حسرت پرواز مي‌سوزند و براي آن تقلا مي‌كنند. عاشق، آرامش ندارد و تنها آرامش ابدي، در به عشق خود رسيدن است. عاشق، فرد آزاد است. چون خود را از همه چيز رهانيده و پا در راه رسيدن به عشقش گذاشته. عاشق، را هيچ قيد و بندي نمي‌تواند بند كند.

عشق، زيباست و عاشق، زيبا شناس است. او همه چيز را زيبا مي‌بيند. اگر زيبايي نباشد، زشتي معنا پيدا مي‌كند وگرنه زشتي وجود ندارد. هنگاميكه عاشق با چشم وجود ببيند، تنها وجود زيبايي را درك مي‌كند.

ديدن خلقت موجود، عشق را در وجود زنده مي‌كند. عشقي كه به او ختم مي‌شود. خلقت، از عشق او خلق شده، پس عشقش در هر موجودي، موجود است. او با عشق خود، هستي را اداره مي‌كند، چون فقط عاشقش است. تنها عشق است، كه موجب خلقت  مي‌گردد و عاشق، خالق است. او خالق است، چون عاشق است. پس او عاشق ماست، چون خالق ماست. وجود خلقتش، از وجود عشقش است. او چون عاشق ماست، بي‌منّت به ما توجه مي‌كند و حتي هنگاميكه ما خطا هم بكنيم و يا او را تحويل نگيريم هم، او به ما توجه مي‌كند و لطفش شامل ما مي‌گردد، چون او عاشق ماست و همين عشق اوست، كه ما را هم نسبت به او عاشق مي‌كند.

اين عشق مادر است كه موجود خلق مي‌كند و اين فقط عشق اوست كه از وجود، تا رسيدن به موجود، حمايت و نگهداري مي‌كند، حتي اگر موجود به وجود آمده، سر ناسازگاري با خالق خود داشته باشد، او همچنان پشتيبانش است. اين كار عشق است.

تنها با عشق مي‌توان وجود او را احساس كرد. انديشه و تفكر، وجود او را اثبات مي‌كنند ولي عشق، وجوداش را در دل حس مي‌كند. چون احساس از بيرون به درون، به عشق در درون به بيرون، ختم مي‌شود. همه به عشق او حيات مي‌كنند، فقط ما از آن غافليم. عشق به هر موجودي، عشق به اوست، چون وجود، از آن اوست. پس عشق، براي اوست. ما از وجود او نگذشته‌ايم كه وجود او را در وجود موجود، نمي‌بينيم. هر عشقي به موجود،‌ عشق به اوست. چون وجود از آن اوست.

عشق، بها دارد. در راه رسيدن به آن، بايد پرداخت كرد. در راه عشق، از جان بايد گذشت. عشق، از جان عبور نمي‌كند ولي جان، فداي او مي‌شود و براي او مي‌سوزد تا با نور روشنايي آن، بتوان وجود عشق را ديد. حيات عشق، در روشنايي شعله عشق است. نور عشق، وجود هر موجودي را روشن مي‌كند.

 

شعله كه سرگرم كار خويش شد
 
 هر نـي شمع مـزار خويش شد
 

 

با نور حاصل از سوختن، مي‌توان عشق را حس كرد،‌ با نور آن، مي‌توان راه را ديد و با نور آن، مي‌توان رفت. خوشا آنانيكه باعشق ذاتي، سفر كردند،‌ كه در پاي خود نعل ايمان كردند و از ابزار كمالشان بهره بردند. عاشقان، از معشوق خود، هيچ نمي‌خواهند غير از خودش. خودش را در راه رسيدن به او مي‌توان يافت. پس اگر از او مي‌خواهيد، هنوز عشقش در شما به حيات نرسيده و اگر به حيات برسد، عشق سكان مسير وجود را در راه رسيدن به آفتاب قرار مي‌دهد.

با انديشه، به انديشه وجود او مي

رسيم. با به وجود رسيدن خود،‌ به وجود او مي‌رسيم. با عشق به وجود،‌ وجود او را احساس مي‌كنيم. با حيات عشق، در راه رسيدن به آفتاب، به او مي‌رسيم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است


وقتي که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم

بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند


کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند


اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم


اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند


از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد


هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد


سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد? دوري از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگي براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ? براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ? حق من نيست ? به اتش گناهي که عشق در آن سهمي داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است? آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است? آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من اين تاوان سنگين را با جان و دل پذيرا شدم .           

همه عمر ? داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا مي سوزاند .  

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ? به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ?عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خنديد و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ? هرگز ?هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .         

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد      

به او که مرزهاي سرنوشت ? سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ? شايد زمان ? داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

اين وبلاگ رو تقديم مي کنيم به عشقي که در ذره ذره وجودم جوونه زده و تا آخر عمر تنها اوست که به يادش زندگي مي کنم

دوستت دارم عشق من

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد


وقتي که گريم ميگيره
يه آسمون بارونيم
اما به کي بگم خدا
من تو دلم زندونيم


 

کيک خداوند

 

بعضي وقت ها از خودمان ميپرسيم:"مگه من چه گناهي کردم

 

که خداوند چنين مشکلي سر راه من قرار داد؟"

 

براي جواب اين سوال يک مثال جالب ميزنم:يک روز

 

دختري که از درس جبر نمره نياورده بود قلبش شکسته بود

 

و بهترين دوستش هم او را ترک کرده بود. به مادرش

 

گفت:"همش اتفاق هاي بد مي افته!"

 

مادر که در حال کيک پختن بود از او پرسيد که آيا کيک

 

دوست دارد؟ و دخترک جواب داد:"البته من عاشق دستپخت

 

شما هستم!"

 

مادر به او روغن مخصوص شيريني پزي به او داد

 

دخترک گفت:" اه...! حالم رو بهم ميزنه! مادر تخم مرغ

 

خام به او پيشنهاد کرد دختر گفت:"از بوش متنفرم!"

 

اين بار مادر رو به او کرده پرسيد:"با کمي آرد چطوري؟"

 

و دختر پاسخ داد که از همه آنها بدش مي آيد.

 

مادر با چهره اي مهربان و متين رو به دخترش گفت:"بله

 

شايد همه اينها به تنهايي به نظرت بد بيايند ولي وقتي

 

که آنها را به اندازه و شيوه مناسب مخلوط کني يک کيک

 

خيلي خوشمزه خواهي داشت."خداوند نيز اين چنين

 

عمل ميکند. ما خيلي وقت ها از پيشامد هاي ناگوار

 

پروردگارمان شکايت ميکنيم در حالي که فقط او ميداند

 

که اين موقعيت ها (براي آمادگي در مراحل بعدي زندگي

 

لازم است) و منتهي به خير ميشوند. بايد به خداوند توکل کرد

 

و اطمينان داشت که همه اين موقعيت هاي به ظاهر ناخوشايند

 

معجزه مي آفرينند. مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه

 

دوست دارد چون در هر بهار برايت گل ميفرستد و هر

 

روز صبح آفتاب را به تو هديه ميکند. پروردگار هستي

 

با اين که ميتواند در هر جايي از دنيا باشد قلب تو را

 

انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهي چيزي

 

بگويي گوش ميکند.

 

و تو فقط بايد صبور باشي و اين مراحل را به خوبي

 

طي کني.

 

 

 

قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نكنم

 

جز به تو و به خوبيات به هيچ كسي خو نكنم

 

قسم به اسمت كه تو رو تنها نزارم بعد از اين

 

اسم تو رو داد ميزنم تا دم دماي آخرين

 

قطره قطره خونمو يك جا به نامت ميكنم

 

دلخوشي هاي دنيا رو خودم به كامت ميكنم

 

ميبرمت يه جاي دور ميشم واست سنگ صبور

 

واست يه كلبه ميسازم پر از يه رنگي پر نور

 

روح و دل و جون و تنم نذر نگاهت ميكنم

 

دنياها رو فداي اون چهره ي ماهت ميكنم

 

هر چي كه باختي پاي من هر چي كه بردم مال تو

 

دفتر شعر پيرمو وقتي كه مردم مال تو...

 

محبت دريچه ي سبزيست كه رو به آسمان همدلي گشوده مي شود

محبت شاخه گلي است از جنس دلهاي مهربان و وفادار

محبت نسيم ملايمي از سرزمين عشق است كه بر جدار شيشه اي دلها مي وزد

گرد و غبار آئينه قلبها را مي زدايد و به زندگي رنگ آرامش و معنويت مي بخشد

محبت به همنوع ، تمثيلي از الطاف الهي است

كه زيباترين رنگ مهر و صفا را در عمق واژه اي دلنشين به تصوير كشيده

دل را جلا داده ، و روح را منور و پاك مي گرداند

محبت يعني احساسي بي نظير از جنس بلور و دلدادگي

كه پرنده سعادت را بر اوج آسمان يكرنگي و خوشبختي به پرواز در مي آورد

محبت يعني باهم بودن ، باهم شاد بودن ، باهم گريستن و به ياد هم بودن


 


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

دواي درد غم خنده باشد
                            خوشا آنکه ز غم دل کنده باشد
غم دنيا نخور جان برادر
                          که هر کس غم خورد بازنده باشد

 

 

زندگي را نفسي ارز ش غم خوردن نيست
       و دلم بس تنگ است
بي خيالي سپر هر درد است
      بازهم ميخندم
آنقدر ميخندم که غم از دل برود

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 


هميشه حجم غمهاي مراتنها تو مي فهمي

غم امروز و فرداي مرا تنها تو مي فهمي

من آن درياي خاموشم، تلاطم هاي قلبم کو

بيا موجم، که غوغاي مرا تنها تو مي فهمي

 

اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو مي مونم با دلي پر از صداقت

اگه با اشکهاي گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روزه

اگه نقش قصه ها شي  مه روي قله ها شي

بري و از من جدا شي اگه باشي يا نباشي  

نه فقط عاشقت هستم..... مرحم اين قلب خستم

اين تويي که ميپرستم

تو بتي من بت پرستم


زمان خيلي کند است براي کساني که انتظار مي‌کشند. خيلي سريع براي کساني که مي‌ترسند. خيلي طولاني براي کساني که اندوهگين‌اند. خيلي کوتاه براي کساني که شاد‌اند. ولي براي کساني که عاشق‌اند زمان جاودانگي دارد

 

هفت نصيحت مولانا

گشاده دست باش، جاري باش، کمک کن (مثل رود)

باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

اگرکسي اشتباه کرد آن رابه پوشان (مثل شب)

وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزي

بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

به بزرگترين عشق در کوتاه ترين جمله ي ممکن به روي لطيف ترين گل سرخ يراي تو بهترين کس دنيام مي نويسم دوستت دارم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

میخواهم همه وجودم را به چشمانم بسپارم
                        

                تا در زلالی اشکانم پاکش کند
                             

                     شاید آرام گرفتم از غم بي تو بودن . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

 

 

 

 


يه نفر رفته بود تو يه رودخونه كم عمق و داشت ماهي ميگرفت و ميخووند: من مرد ماهگيرم آب رسيده به زانوم! يه نفر رد ميشد، وقتي شعر طرف رو ميشنوه ميگه: يه كم برو جلوتر تا شعرت قافيه دار شه!
 
 
فرمانده به سربازاش مي‌گه: توي همين خيابون پاسداري بدين. از ساعت 9 شب به بعد هم هر كس رو كه ديديد با تير بزنيد چون حكومت نظاميه، فهميدين؟ همه مي‌زنند بالا و فرمانده تا مياد بره سوار ماشينش بشه صداي تير مي‌شنوه. بر مي‌گرده و مي‌بينه يكي از سربازهاي ترك يك بنده خدايي رو كشته. مي‌گه: احمق بيشعور... مگه من نگفتم بعد از ساعت 9 تير اندازي كنين؟ الان كه ساعت 6 است. سربازه مي‌گه: قربان يه آدرسي رو پرسيد كه تا ساعت 11 شب هم پيداش نمي‌كرد!
 
 
كچله ميرسه سلموني، تا از در ميره تو همه ميزنن زير خنده... كچله هم ميگه: چيه؟ اومدم آب بخورم!
 
 
آبادانيه نشسته بوده وسط صحرا، داشته فكر ميكرده. بعد يك مدت يك آبادانيه ديگه مياد، بهش ميگه: ولك برو يكم اونورتر، جا باز شه ماهم بشينم!
 
 
يك روز يك گوز دست يك چس را گرفته بود و ميبرد. يكي پرسيد: كجا ميبريش؟ گوزه گفت: گفتار درماني!
 
به يه تركه ميگن: اگه يك كاميون پول بهت بدن چيكارش مي كني؟ تركه مي گه: 2500 تومان ميگيرم خاليش مي كنم.
 
يك روز يه عربه افتاده بود روي يك نفر و دبزن! و مرتب داد ميزد: مردم كمك، كمك كنيد مردم....! به او گفتند: مرد حسابي تو كه خوب داري طرف رو مشت و مال ميدي. ديگه براي چي كمك ميخواي؟ گفت: پدرسوخته بهم گفته اگه بلند شدم مي كشمت!
 
يه روز يه گاوه ميره كلاس انگليسي بعد كه مياد بيرون ميگه: و و و و و ي ي ي ي ي ي
 
يك روز يه سوسك از سوراخ دستشويي مياد بيرون. از اون ميپرسند: چرا اومدي بيرون؟ ميگه: به اميد يه هواي تازه تر... گفتيم از رفتن و خونديم از سفر...!
 
پسره ميره بقالي ميگه: آقا نوشابه خانواده داريد؟ بقاله ميگه بله قربان... سياه يا زرد؟ تركه ميگه: اونش ديگه به تو ربطي نداره!
 
ني ني که از خواب با مي شه جيش داره زنبور که رو گل مي شينه نيش داره حاجي که از مکه مياد ريش دارهاين همه که چت مي کني آخر ماه فيش داره
 
دو تا مرغ داشتن با هم دردو دل مي کردن اولي ميگه ديشب تو کيف بچم عکس يه جوجه خروس بيدا کردم دومي ميگه کجاي کاري خواهر من يه تخم مرغ بيدا کردم
 
پسره يك خبر داغ مي‌شنوه، گوشش تاول مي‌زنه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 


خواستم اسمت روبذارم گل گفتم پژمرده ميشي خواستم

بذارم خورشيد گفتم غروب ميكني خواستم بذارم

ماه گفتم روزا تنها ميمونم گذاشتم نفس که هروقت رفتي منم برم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 


دست بهش نزن که ميشکنه
ظريف و نازکه دلم

اخماتو وا كن عزيز من
شايد كه حل شه مشكلم
اين دلي كه مثل شيشه است
توي برگ گل نگه دار
مهربانتو نيازار

مي دوني كه من هلاكتم
خونه خرابم مي كني
اشك رو مي بيني تو چشاي من
نقش بر آبم مي كني
طاقتم ديگه تمومه
گرچه باورت نمي شه
مي شكنم مثال شيشه
عشق ما قديمي شده
بيا قدرش رو بدون
اون دل پر از مهر تو
نده دست اين هو اون
هيچكي مثل من عزيزم
حق آب و گل نداره
پا روي دلت مي ذاره

حرف آخر و ميزنم برات
اگه بخواي گوش بكني
چلچله بي آشيونه رو
مي توني خاموش بكني
رو نكن سوي رقيبون
قلب عاشق و نرنجون
عاقبت ميشي پشيمون

عاشقي برات مثل من ديگه
دوباره پيدا نميشه
مثل اين دل ديوونه برات
دلي كه رسوا نميشه
حسرتش برات مي مونه
گرچه با دلم نموني
قدرش رو اگه ندوني

عشق ما قديمي شده
بيا قدرش رو بدون
اين دل پر از مهر تو
نده دست اين و اون
هيچكي مثل من عزيزم
حق آب و گل نداره
پا روي دلت مي ذاره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

 


از ندامت سوختم ، يا رب گناهم را ببخش
مو سپيد از غم شدم،روي سياهم را ببخش
ظلم را نشناختم ، ظالم ندنستم كه كيست
گوشه چشمي باز كردم ،اشتباهم را ببخش
ابر رحمت را بفرما ، سايه اي آرد به پيش
اين سر بي سايبان بي پناهم راببخش
از گلويم گر صدايي نابجا آمد برون
توبه كردم، سينه پر اشك وآهم را ببخش
اي زمان برزيگر كوري شدم در كار كشت
كشتزارم را مسوزان وگياهم را ببخش
ديگر اي طوفان غم ، در باغ ما سروي نماند
بيدهاي خشك برگ رنجگاهم راببخش
جلوه هاي باورم يارا حبابي پوچ بود
رنگ جو چشم دوبين كج نگاهم را ببخش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

از زندگي قماري ساخته ام تا آخرين لحظه شو باخته ام
به يار خائن بگيد نياد مثله آهن مذاب تافته ام
نگاهات با منه ولي جاي ديگه سير مي كني
دايم دلمو ميشكني داري پيرم مي كني
اون روز كه داشتي زنگ مي زدي پرسيدم اين شماره ي كجاست
گفتي اين رازه ارتباط من با دوست دوس داشتنيم خداست
ولي من كه زنگ زدم ديدم خدات چه بي صداست
اين خداي تو برام مثله توفانه بلاست
بعدها عكس مردي رو كشيدي كه به من شباهتي نداشت
ولي دلم ازت بريده بود ديگه ازت شكايتي نداشت
دلتو ازم گرفتي بردي نميدونم كجا نشونديش
فقط اينو بگم عزيزم آخره اين بازيو نخونديش
روزي مي رسه كه مي موني تنها در آرزوي همنفسي
با التماس از خدا ميخواي مرگتو در اوج بي كسي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 


 

اگه از تو ننوشتم ، فكر نكن سرم شلوغه توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ، فكر نكن عاشق نبودم مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم.

 

-


ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد ........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست.

 

--


?تا ادم برفي ?طرفه رود خونه عاشقه همديگه ميشن.از عشق همديگه آب ميشن تا شايد وسط رودخونه به هم برسن.

 

 

-


مي خواستم اسمتو تو قلبم حك كنم ولي نكردم. مي دوني چرا؟
آخه ترسيدم ضربان قلبم موقع خواب اذيتت كنه.

 

-


فرق تو با روز چيه؟ روز بايد 30 تاش رو جمع كني تا 1 ماه بشه اما تو همين جوري ماهي.

 

---

 

هر وقت دلم برات تنگ مي شه ميام پشت قلبت هي در مي زنم پس هر وقت قلبت مي زنه بدون دلم برات تنگ شده.

 

-


اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه كني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد.
فرقي نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران… زلال كه باشي، آسمان در توست.

 

 


روي سنگ نوشتم دوستت دارم همون سنگ بخوره توي سرت كه اين چيزا حاليت نميشه.

 

 


تا حالا فكر كردي كه چرا بعضي وقتها زمين ميخوريم؟ از بد شانسيمون نيست، طبيعت ميخواد به ما ياد بده كه چطور دوباره بلند بشيم.

 

--


آنگاه كه ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 


همان اشکي که هيچ گاه  دوستش نداشتي . اشکي که شايد هيچ گاه ديگر

سرازير نشود فريادي که شايد هيچ گاه شنيده نشود  و بغضي  که شايد تا پايان عمر

تا پايان عمر راه نفس کشيدن را در حسرت گريه اي به رويم ببندد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

 

روزي که الفباي زندگي را آموختم گمان مي کردم که عشق پنج نقطه بيشتر ندارد . . . اما عاشق که شدم فهميدم هر نقطه در عالم هزاران نکته در عشق ورزي دارد. اگر حال بيماري را که منتظر معجزه شفاست مي داني ، اين را هم بدان که آن بيمار منم و آن معجزه تويي!مي گويند :جواني را که در خواب است بيدار نکنيد! شايد خواب هاي عاشقانه مي بيند ! اما عشق مي فرمايد : بيدارش کنيد و راه و رسم زندگي عاشقانه را به او بياموزيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 


« تقديم به کسي که آفتاب مهرش هرگز در دلم غروب نميکند »

« به نام غمها خالق اشکها »

سلام  

همان زيباترين هديه که در آغاز مي توان به يک لبخند تقديم به کسي که دوستش دارم کرد .

شايد اگر ميتوانستم با واژه هاي محدود غريب و غربت را در روي دلم حک کنم .

شايد اگر ميتوانستم احساس را در جمله اي تعريف کنم  و شايد اگر

ميتوانستم تمام   چيزهايي را که حس مي کنم در محدوده واژه ها

جاي دهم آن گاه ميتوانستم بگويم که  چقدر دوستت دارم ولي چيزي نمي گويم ....

اما در اين روزهاي پاياني چشمان من حلقه اي از  اشک به دور خود دارند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 


مگسي را کشتم ؛

 

 

 نه به اين جرم که حيوان پليديست ،

 بد است . . .

و نه چون نسبت سودش به ضرر ،

 يک به صد است . . .

طفل معصوم ،

 به گرد سر من مي چرخيد ،

به خيالش قندم ،

 يا چنان اغذيه ي مشهورش :

تا به اين حد گندم . . .

خوب کردم که نخست ،

 بال و پرش را کندم . . .

من به اين جرم :

 که از ياد تو بيرونم کرد ،

 

 مگسي را کشتم . . .

 *******************

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

سلام

نمی دانم چه در دست های آینده است ، امّا می دانم آینده در دست چه کسی است !

این تنها آدم بزدل است که وقتی هنوز امیدی هست ، تسلیم می شود .

امید داشتن یعنی باور به این که خدا درست در لحظه ی مناسب وارد عمل خواهد شد .

امید داشتن حفظ این باور است که خدا ، چیز بهتری برای ما مقدّر کرده است ؛ و ما باید دست به دست

او دهیم تا به تحقّق اراده اش نائل شویم .

مطمئن باش که " تو می توانی " !

به زندگی چنگ بزن .

امید داشته باش .

دست به دامان خدا شو .

خورشید بار دیگر خواهد درخشید.

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگزارم

دادن هایت و ندادن هایت و گرفتن هایت

دادنهایت را نعمت

ندادنهایت را رحمت

گرفتنهایت را حکمت می دانم.

 

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

 

 

 

غصه ي تو براي من شادي من براي تو


دلت گرفت بگو خودم گريه کنم به جاي تو


روزاي خوب براي تو شباي بد براي من


بيستاي قرمز مال تو نمره ي رد براي من


نتاي رنگي مال تو شعر غم انگيز مال من


بهار و عطرش مال تو برگاي پاييز مال من


گلاي قرمز مال تو گلاي پر پر مال من


قصه ي اول مال تو حرفاي آخر مال من


شوق سفر براي تو درد سفر براي من


رسيدناش براي تو فکر خطر براي من


لذت خنده مال تو بارون گريه مال من


صد آفرينا مال تو حرف گلايه مال من


آتيش عشقم مال تو کتاب سوختن مال ما


عمر زياد تو فال تو رنج زياد تو فال من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  | 

 

قلب من در هر زمان خواهان توست

اين دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبريز از غمي درمانده اي

اين نگاهم در پي در مان توست

در ميان ظلمت شبهاي غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظها اي آسوده باش

همدم دستان من داستان توست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط tak par  |